فريب شيطان زينت مي دهد و به طمع مي اندازد . [امام علي عليه السلام]
پرنده پر شکسته
   1   2   3      >

باز شب شد چقدر تنهايم                      گفته بودي که شبي مي آيم


باز شب شد و از پنجره ام                   همچنان راه تو را مي پايم


کنج اين پنجره ها شب همه شب             منم و گريه و هاي و هايم


پشت اين پنجره ها تا به سحر                پنجه بر پيکر شب مي سايم


نکند بيهوده عمر خود را                      پشت اين پنجره مي فرسايم


نکند بيهوده تکرار شود                        قصه ي چشم به راهي هايم


باز چون ديشب و شب هاي دگر             مي روم پنجره را بگشايم


باز شب شد شب و از پنجره ام              همچنان راه تو را مي پايم...



اميري ::: شنبه 22/10/1386::: ساعت 3:29 عصر

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچک ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت


 تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه کردم
سر راهت که مي رفتي تو آن را


 به يک پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت کردم از ژرفاي يک ياس
به لحن آب نمناک باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش کردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يک بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناکي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها کرد
تو هم اين رنجش خاکستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يک لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يک شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يک بار اين را
ز يک ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يک شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يک گل سرخ وفادار
کنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شکستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
 غروب کوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يک آن آمدي اين روشني را
بروي کوچه پاشيدي و رفتي
کنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر کوچيدي و رفتي
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
 نمي داني که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمي که آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناک هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را کشانيدي و رفتي
پريشان کردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها کردي شکستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
 



اميري ::: سه‏شنبه 4/10/1386::: ساعت 10:35 عصر

از اين که به وبلاک من سر زديد خيلي خوشحالم خواهش ميکنم در پايان حتما نظر بدين


نظرات و حرفهاي شما مارا به زندگي اميدوار ميکند



اميري ::: پنجشنبه 22/9/1386::: ساعت 1:8 عصر

دنيا زيباست نه براي من   دنيا بزرگ است نه براي من دنيا جذاب است نه براي من


جاي برا نفس کشيدن نميابم جاي برا اشک ريختن نميابم چرا بايد چنين مي شد


اخه چرا من


بايد اسيرو زنداني باشم تا کي ميتونم ادامه بدم نميدونم چرا براي من طريقي در نميگيرد


چرا هيچ چاره اي براي من سر نميگيرد دارم ميميرم از غم دلم ژر از غمه کسي محبت منو نميخواد تا برسه به غم چرا چرا


دلم ميخواد با صداي بلند گريه کنم با صداي بلند بگم تا همه بدونن که يه نفر علي نامي از بي کسي و تنهايي مرد


 



اميري ::: سه‏شنبه 6/9/1386::: ساعت 1:16 عصر

آرزو

کاش بر ساحل رودي خاموش ، عطر مرموز گياهي بودم
چون بر‌آنجا گذرت مي‌افتاد به سروپاي تو لب مي‌سودم
کاش چون ناي شبان مي‌خواندم به نواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم مي‌گذشتم زدر خانه تو
کاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره مي‌تابيدم
ازپس پردة لرزان حرير رنگ چشمان تورا مي‌ديدم
کاش چون آيينه روشن مي‌شد دلم از نقش تو و خنده تو
کاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا مي‌کرد
در دل باغچة خانة تو .


------------------------------------------------------------------------


در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را
که
در يک زندگي , در يک بودن
زندگي را به دست مرگ بخشيده ام
آه در دلم به سکوت نشسته
وفريادم
زير شلاق سايه ها شکسته
کوير بي تاب تنم در تمناي
دستان تو ميسوزد
با من بمان
حتي به اندازه يک لحظه


-------------------------------------------------------------------------


تو بيزبان يارم
از بيزبانيها سخن داري
به زانو افتاد ابر پيش چشمانم
شنود قلب من
نداي شعرت را
بستي پيمان تا ابد
نخواهي گذاشت هرگز تنهايم
من چه گويم
با اين زبانم
که
عاجز مانده در
شعر واحساست
در مهلکه ميدان عشق
تو شدي تک درخت نارون کوچه دل
من نيلوفري حلقه بر آن
يار بي زبانم
وقتي آمدي
آبي شدي , بر
نيلوفر خشکيده در گلدان تنهايي
کنون اين من اين دل
اين هم از عشق واحساسم
بنده اي در درگاه عشقت
گوشه اي بنما
جانان کنم بيدريغ نثار


--------------------------------------------------------------------------


من اينک باز مي گويم
کلامم را
و شعرم را
برايت راز مي گويم
تو اي نيلوفر زيبا
تو اي تنها و بي همتا
چنان در سحر زيباي کلامت
مانده ام مفتون
چنان با حرف حرف شعر تو
جدا گشتم از اين گردون
که ديگر هيچ حرفي جز کلام
دوستت دارم
نمي دانم
نمي خواهم
نمي خواهم دگر اين گيتي پست دغل پرور
که ديگر من تو را دارم
به استقبال تو اين بي زبون آمد
برايت هديه ايي دارد
اگر چه کوچک و کم قدر
که شايد در نظر آيد
و آن جاني ست ناقابل
که در پيش تو قربان است
يکي شکرانه کوچک
براي عهد و پيمان است


----------------------------------------------------------------------------


تنهايي آمده بود سراغم
مثل روزي که تو آمدي
او رفت
شبي بود روزگارم
فاتح شبهايم شدي
خورشيد روزهايم شدي
بر آسمان دلت چشم دوخته ام
زميني بودن فراموشم شد
زمستاني بود هواي دل نيلوفري ام
در خواب و پريشاني
کنون بهاري بيزبان
مرا غرق نياز کرده
مرا از خود رها کرده
با خويشتن وفا کرده
در بوستان گلي
به سرخي عشق
نصيب
دل نيلوفر بيتاب کرده
ليلي نيلوفري را
بيزبانيست



اميري ::: يکشنبه 13/8/1386::: ساعت 1:19 صبح

   1   2   3      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[22/10/1386- 3:29 ع] شب شد
[4/10/1386- 10:35 ع] رفتي
[22/9/1386- 1:8 ع] دادن نظر
[6/9/1386- 1:16 ع] يه دل شکسته غريب تنها
[13/8/1386- 1:19 ص] آرزو
[13/8/1386- 1:8 ص] رويا
[13/8/1386- 1:3 ص] بوي وفايي
[13/8/1386- 12:49 ص] دوستت دارم
[13/8/1386- 12:42 ص] يک سبد ارزوي کال
[13/8/1386- 12:36 ص] عشق من
[13/8/1386- 12:33 ص] سلام به اميد زندگي ام....
[13/8/1386- 12:19 ص] هميشه دوستت دارم
[13/8/1386- 12:16 ص] اخرين لحظه ديدار

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 2

بازديد ديروز: 2 کل بازديد :1090

>> درباره خودم <<
پرنده پر شکسته
اميري[13]
من تو کوچه پيچ خاطره گم شده ام نميدونم چي شد و بر من چي گذشت نميدونم در برابرت کم ميارم

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<



>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<